ریموند کارور، نویسنده و شاعر امریکایی، در مصاحبه ای از زمانه ای گفته است که ناچار بود با وجود بدهی ها و مشکلات بزرگر کردن بچه ها، وقت اندکی را که پیدا می کرد به نوشتن اختصاص دهد. او در سال 1983 فاش کرد که چطور شرایط زندگی او را به سوی چیزی برد که به آن مشهور شد. … ادامه خبر
جستجوگر خبر فارسی، بستر مبادلات الکترونیکی متنی، صوتی و تصویری است (قانون تجارت الکترونیک). برای مشاهده متن خبری که جستجو کرده‌اید، "ادامه خبر" را زده، وارد سایت منتشر کننده شوید (بیشتر بدانید …)
سایر منابع:
با دوستان خود به اشتراک بگذارید
می پسندم
0
سایر خبرها
مدرسه ما هم آمدند و من هم پیش مجید آذرنگ تست دادم که گفت یک هفته دیگر خبر بگیر. آن ها به کل ایران رفته بودند و طبیعی بود که در یادشان نمانم. شبانه روز زنگ می زدم تا این که پاسخ تلفنش را داد و گفتم همانی هستم که گفتید بهترین تست را دادی، یادش آمد و گفت به فرهنگسرای بهمن بیا. آن جا که رفتم مملو از بچه بود، متعجب شدم. به دلیل تعداد زیاد، از هر 18 نفر داخل اتاقی تست می گرفتند. دستمال یزدی و کاپشن خلبانی …
، در این مورد گفت: ما از انتهای سال 92 کارمان را با هم شروع کردیم. در کنار ما یوسف محمدی که مربی نونهالان بود، رئیسی و حجت بهرام زاده هم برای او زحمت کشیده بودند. از همان نوجوانان سعی کردم رؤیای المپیک را در سر شاگردانم ایجاد کنم. همان وقت علاوه بر امین، ابوذر رئیسی را هم در تیم ملی نوجوانان داشتیم. حالا در این میان، امین خیلی تلاش کرد، خسته نشد، کارش تداوم داشت و با هر سختی که شده در این مسیر ماند و …
حرف ها توی کتم نمی رفت. گفتم: اصلاً حرف اردوگاه را نزنید که خیلی خسته شده ام یک مرتبه اقوام و خانواده ریختند توی ترمینال و دوره ام کردند. حسابی گیج شدم. زن و فرزندانم را ندیدم. فقط باجناق بزرگم دکتر اقدامیان را شناختم. گفتم: خانواده ام کجا هستند؟ گفت: همه اینجا هستند. همان که گردنت را گرفته و می بوسد پسرت رامین هست. چون قد کشیده بود او را نشناختم. دختران و همسرم که آمدند به محض دیدن آنها بغضم ترکید و گریه کنان همسرم را بغل کردم. ناگهان همسرم غش کرد و نقش زمین شد. انتهای پیام …
کرده بود. انتخاب من همان انتخاب 8 سالگی بود که دیگر درباره اش حرف هم نزدم، ماند گوشه دلم، برای خودم و دفترها و وبلاگ ها. بابا هربار در حال نوشتن مرا می دید، چشم غره می رفت و می گفت افسرده می شوی و گوشه گیر و غیراجتماعی! ولی من توی نوشتن زنده بودم. بابا انتخاب کرده بود و من روانشناسی آورده بودم و هردو سرخورده بودیم ولی، بابا بیخیال نمی شد. قول گرفت تا دکتری بخوانم وگرنه بنشینم برای سال بعد …
حرف زدن با ایشان احساس آرامش داشتم آنقدر که صحبت های ایشان در ذهن و دلم حک شود. خاطرات خوبی از آیت الله بهجت، حضرت امام، جبهه و جنگ دارم که هیچ وقت این احساس تفاوتی نکرده. اگر نوار مصاحبه ها و صحبت هایم را گوش کنید می بینید که هیچ تفاوتی ندارد. بعد از طلبگی وارد جبهه شدید؟ تا سال 1367 طلبگی جدی نداشتیم، در آن شرایط جنگ به درس خواندن اهتمام نمی کردیم. امروز اگر بخواهیم در مورد …
خواستگاری فرزانه رفت. او یکی از بستگان دور پدرم بود و من هیچ گونه شناختی از او نداشتم. با این حال پای سفره عقد نشستم و زندگی مشترکمان را شروع کردیم. در طول این سال ها همسرم درگیر خانه داری و رسیدگی به سه فرزندم بود به گونه ای که من همواره در حاشیه این زندگی قرار داشتم. وقتی فرزندانم سر و سامان گرفتند همسرم با نوه هایم سرگرم شد و توجهی به من نداشت. در این میان، من هم سکوت می کردم چرا که …
تحقیقاتش را آغاز کرد. با بررسی در خانه متوجه شدند هیچ اثری از ورود به زور نیست به همین دلیل گزینه اولشان من شدم. چرا تو؟ چون تنها معتاد فامیل هستم و به خانه خاله ام رفت وآمد داشتم. رابطه تان خوب بود؟ او همیشه به من کمک می کرد. خیلی سعی کرد مرا ترک دهد، اما من اهل ترک نبودم. چند وقت است معتادی؟ چهار سال می شود. چه چیزی می کشی؟ شیشه، هروئین. چطور …
تولدم به خانواده و دوستان گفتم می خواهم امسال با هزینه جشن تولدم بچه های کار را به شهر بازی ببرم اما اتفاق خوبی که افتاد از این قرار بود که من تصمیم داشتم تنها 12 نفر از این بچه ها را شهر بازی ببرم ولی با استقبال و مشارکت بسیار خوب دوستان و خانواده ام توانستم 24 نفر از این بچه ها را به شهربازی ببرم. فهیمه در ادامه سخنانش برایم از لحظات بسیار شاد و خاطره انگیز آن روز می گوید و از لذت مشاهده برق …
قتل شناسایی و در محل دستگیر شد. زن جوان با اعتراف به قتل گفت: بعد از تولد محمدجواد دچار افسردگی بعد از زایمان شدم، اما همسرم می گفت این قرتی بازی ها چیست و حالت خوب است. هیچ حسی به بچه ها نداشتم و متنفر بودم. هرچه به شوهرم گفتم قبول نکرد. خودم با 123 تماس گرفتم، آمدند، اما بازهم شوهرم نگذاشت درمان شوم. امروز دیگر حالم خیلی خراب شد و نفهمیدم چه کار می کنم تا به خودم آمدم دیدم دو کودکم را …
دختر جوان نیکوکار امسال در سالروز تولدش اسباب آزادی سه زندانی نیازمند جرایم غیرعمد را فراهم کرد و آن ها را به آغوش خانواده بازگرداند.
بابا می گویم در مدرسه چه کار می کنی. من با شنیدن این حرف کمی ترسیدم، اما آن موقع به روی خودم نیاوردم. آن ها کلاس دوم و سوم ابتدایی بودند و با اوضاعی که آن روز ها داشت، حسابی هوایشان را داشتم. محمد را مدتی بعد کشیدم کنار و گفتم بابا، علیرضا در مدرسه چه کار می کند؟ محمد گفت بابا نمی دانی با پول توجیبی که بهش می دهی چه می کند؟ من ترسم بیشتر شد و مضطرب شدم. گفتم خوب بابا بگو با آن پول چه …
بازیگری او را باید شاعر نیز خطاب کنیم روابط پدر و پسران فرزاد حسنی درباره رابطه اش با پدرش گفت: من خیلی با آقام رفیقم. ما خیلی با هم خوشیم از بچگی هم همه چیز بین ما رفاقتی بود بین ما سه برادر خوش تیپ مان فرهاد است، حرف زن مان من هستم و عاقل مان فرشاد من بچه خانی آبادم و کوچه قندی. نزدیکی بستنی آقا رضا، از یک خانواده کاملا مذهبی. به خصوص مادرم که به شدت مذهبی بود. من در دل فرهنگ آن حوزه و آن دوران بزرگ شدم، زرگ ترین عشق دوران کودکی من حضرت امام (ره) بود من از همان بچگی عکس های امام را جمع می کردم و موثرترین شیوه برای ساکت کردن من، اهدای عکس امام (ره) بود. …
، دو ساعت بحث کردیم و به نتیجه نرسیدیم. معمولا وقتی با ایشان اختلاف داشته باشم، نهایتا نظر ایشان را برای خودم حجت می دانم، چون ایشان رهبر هستند و حق اظهارنظر قاطع دارند. همین الان هم همین طور است. من گفتم نمی توانم حرف دیگری به شما بزنم و فقط مساله ما و خداست. بالاخره در روز قیامت از من و شما می پرسند چرا این همه ضرر و مشکلات برای نظام و مسلمانان ایجاد شد. اگر این ها را برعهده می گیرید، من دیگر حرفی ندارم. ایشان گفتند: بله، جواب خدا با من باشد! …
بسیاری داشتم و متعاقبا تبعیض نژادی در زندگی من وجود نداشت و دلیل تبعیض نژادی دیگران را درک نمی کردم. خوشبختانه در سنین پایین تر به همراه خانواده به سراسر دنیا سفر کردیم و با فرهنگ کشورها و سبک زندگی مردمان شان آشنا شدم. این واقعیت که ما یک سیاره ای متشکل از تعداد زیادی از نژادها، سبک فکرها و سبک زندگی ها هستیم جزئی از زندگی من بود و خوشبختانه همین را به فرزندانم منتقل کردم. من به ساخت موسیقی چنین …
شرایط را تغییر می دهند. از کرونا و مجازی بودن مدارس که پرسیدم گفت سال دومی بود که به طور مجازی درس می خواندیم گاهی کلافه می شدم و یا انرژی منفی های بعضی از دوستان خسته از ادامه راه در من اثر می کرد اما ترازهایم در آزمون های آزمایشی نزدیک بودن هدف را به من نشان می داد بنابراین ناامید نشدم و برای هدفی که داشتم تلاش کردم. وقتی شخصیت اصلی یک سریال راه را مشخص می کند گفتم …
…! برای اولین بار با من درد دل کرد و از اوضاع نالید. با خودم گفتم: آنقدر به علی هاشمی فشار آمده که با من درد دل می کند! از برخی بچه های قدیم سپاه که همرزمش بودند، اما درکش نمی کردند، گله داشت. کسانی که به بهانه درس و زندگی خصوصی، جبهه و جنگ را رها کردند و… از رفاه طلبی بچه ها سخت دلخور بود. آن را آفتی خطرناک برای سپاه، جنگ و انقلاب می دانست. دست آخر گفت: خیلی ها خسته شده و بریده اند؛ اما من از راهی که انتخاب کرده ام، یک قدم هم عقب نشینی نمی کنم . انتهای پیام/ …
…> – با وجود علاقه، متاسفانه حالت اشتغال که از سال 72 تصویب شده بود، برای بسیجی ها تا سال 76 اجرا نشد. ما را هم به عنوان بسیجی قبول نداشتند. بعدها متوجه شدند باید بسیج را قبول کنند اما از لحاظ مادی خیلی در مضیقه بودم، برای همین نتوانستم ادامه دهم. حتی برای تهیه بنزین موتور مشکل داشتم. شروع کردم در ستاد معاونت بهداشت و درمان بنیاد جانبازان به کار کردن تا یک مقداری از نظر مالی وضعیتم بهتر شود. …
عملیات بدر اقدام کردیم، اما نتوانستیم آنطور که باید به اهداف مورد نظر برسیم. در جلسه ارزیابی عملیات در قرارگاه، همه از وضعیت پیش آمده ناراحت بودند. احمد کاظمی سکوت کرد و حرفی نمی زد. حسین خرازی می گفت باید علت اصلی را پیدا کرد. هر کس تحلیل خاصی داشت. علی نگاهش به من بود. منتظر بود مأموریت بعدی را اعلام کنم تا برود و مشغول شود. وقتی توجیه و ارزیابی عملیات تمام شد، احساس کردم …
به گزارش خبرنگار خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) در گلستان ، حمیدرضا میرزایی زاده نمایشنامه نویس، بازیگر ، کارگردان تئاتر، شاعر، داستان نویس و مدیر آموزشگاه هنرهای نمایشی ری را و از چهره های نام آشنا در عرصه فرهنگ و هنر استان گلستان است. وی متولد سال 1350 در شهرستان گنبدکاووس و دانش آموخته کارشناسی ارشد ادبیات نمایشی و کارشناسی پرستاری است. از میرزایی زاده تاکنون کتاب هایی در حوزه شعر، داستان و …
…. نظرات دیگر دوستان را هم که جویا شدم همین واقعیت را نشان می داد. بعد از نماز صبح روز یکشنبه 10 مرداد ماه بود. باورم نمی شد با دست به سر زدم. مبهوت شدم. انگار همین چند روز پیش بود که در تماسی تلفنی از ایشان درباره نوشتن یک مقاله درباره فعالیت های تبلیغی مسیحیت سوال کردم شاید نیم ساعتی پشت تلفن به من مشاوره داد، گویا اطلاعات تبلیغ مسیحیت را در کف دست خود داشت و از آن برای من می گفت …
تونه یه مسیر تازه را برات بسازه چون از حاشیه زندگی حرف نمی زنه، از خود زندگی می گه! چند تا دیالوگ را من خیلی دوست داشتم، یکی دیالوگی بود که سهیلا به مادرش می گه که ای کاش شَرم صاعقه می شد و به من می زد و از روی زمین محو می شدم یا دو تا دیالوگ که مادر علی می گه که هیچکس هیچ جا منتظر یه مادر نیست، این مادران که همیشه منتظرن و مادر اگه مادر نباشه که نگران نیست، کسی هم که نگران نباشه مادر نیست! جادویی …
یک رکورد ویژه به ثبت رساند. نظرت در این رابطه چیست؟ خب من در مصاحبه های قبلی ام هم گفته بودم تیم ما با کیفیت ترین تیم لیگ است و قهرمان خواهد شد. حتی این را گفتم که بازی های رودررو با تیم های بالای جدول خیلی تاثیر گذار خواهد بود. دیدیم پرسپولیس توانست امتیازات خوبی از 6-5 تیم بالای جدول بگیرد ولی سپاهان کمی لغزش داشت. همین موضوع باعث قهرمانی پرسپولیس شد. به نظرم جام به شایسته ترین تیم …
به نفس کنارشان قدم می زدند و صدایشان را شنیده اند. الهام شوشتری زاده، مترجم باسابقه و پرکاری است. از او تا کنون کتاب های زیادی منتشر شده است؛ روایت و کنش جمعی ، وقت چای در اطراف جهان و لنگرگاهی در شن روان تازه ترین کتاب ترجمه شوشتری زاده است که به تازگی منتشر شده است. با او درباره این کتاب گفت وگوی کوتاهی انجام داده ایم. لنگرگاهی در شن روان مجموعه کاملی است. از الکساندر همن و آدیچی و …
یونگ موئون را خیلی سریع خواندم بعد متوجه شدم انگار سرعت خواندنم باعث شده برخی نکات را درست نخوانده باشم مثل این پاراگراف: من و پل بوت؟ می دانستم که مرا خیلی دوست داشت. او اغلب نظراتم را درباره موضوعات مختلف می پرسید زیرا می دانست همیشه چیزی را که فکر می کردم به او بی پرده می گفتم. گاهی او برای دیدن کارم به آشپزخانه می آمد. گاهی سرم پایین بود برای مثال گاهی ذرت دانه می کردم و برادر پوک را می دیدم …
انگیز کودکان شد. نوشتن برای آنها برای شما سخت نبود؟ من معتقدم هر نویسنده در حوزه کودک و نوجوان برای رسیدن به این دنیای مشترک از ابزاری بهره می گیرد، و برای من هم وجود دخترم بسیار کمک کننده بود، از همان روزهایی که کودک بود، عمدتا اولین کسی که داستان های کودک من را می شنید، او بود. سپس به سوال پرسیدن در خصوص داستان، بیان ایرادات و همزادپنداری با آن می پرداخت و تازه متوجه این می شدم که چقدر …
چه ارتباطی با سینما داشتید؟ من از بچگی عاشق سینما بودم. شاید 12ساله بودم که نمایشنامه ای هم نوشتم. در ایران هم که بودم، هفته ای یک بار سینما می رفتیم و تفریح مان ساندویچ و تنقلات این جوری بود. به لندن هم که رفتم، قصدم این بود که مدرسه سینمایی ثبت نام کنم. اما وقتی که به آنجا رفتم تازه متوجه شدم که لندن مدرسه سینمایی ندارد و نخستین مدرسه ای که می شد در آن سینما یاد گرفت، در سال 1962تأسیس شد …
بودم که تصمیم گرفتم بازیگری بخوانم. من دوران دبیرستان در گرایش علوم تجربی تحصیل می کردم و در کنکور، پرستاری قبول شدم ولی به دلیل علاقه ام به بازیگری، یک سال مسیر تحصیلم را عوض کردم تا نهایتاً در کنکور هنر رشته بازیگری تئاتر قبول شدم. در مدرسه و دبیرستان، فراوان تئاتر بازی می کردم ولی در دانشگاه به آن چیزی که می خواستم به طور آکادمیک و حرفه ای رسیدم. نحوه ورود شما به صداوسیما …
…> مهدی قایدی پس از صعود استقلال به فینال جام حذفی اظهار داشت: خدا را شکر. مقابل گل گهر تمام تمرکزمان فقط روی برد بود. نمی گویم خیلی بد بازی کردیم یا ضعیف بودیم. ما هر چهار روز یک بار بازی می کنیم و خسته بودیم. خدا را شکر که توانستیم به فینال صعود کنیم و امیدوارم که بتوانیم امسال هواداران را واقعاً خوشحال کنیم. وی درباره اعتراض گل گهری ها به داوری گفت: در فوتبال همیشه همین حرف هاست، هر تیمی …
…. شاید کل تمام حرف هایی که می خواهم در این مصاحبه یا هر جای دیگری بگویم یک جمله باشد: من با آن فرزاد حسنی که قبل از ازدواج می شناختم ازدواج نکردم و اگر همان آدم که فکر می کردم بود، نه تنها جدا نمی شدم که هزار سال هم زندگی می کردم. * سوال مشخص ما این است خانم نامداری که آیا این نقص به شما برنمی گردد که نتوانستید خوب تشخیص دهید؟ حتما بخشی از این اتفاق به من برمی گردد. اصلا …

source

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *