به گزارش خبرنگار فرهنگی خبرگزاری تسنیم،‌ رضا امیرخانی، نویسنده، با سرودن شعری به یوسفعلی میرشکاک که داغدار سوگ فرزندش است تسلیت گفت. سروده رضا امیرخانی به این شرح است:‌
هزار پیر خمیده به روزگار بیاید
که تا صنوبر رقصنده‌ای به بار بیاید
نه باغ‌بان که مقامر، نه پیر سبز که نراد
چنین ثمر نه به کوشش به هر بهار بیاید
نه کعبتین فلک را توان خلق چنین نرد
چرا به شش بنشیند اگر هزار بیاید
امید یوسف یعقوب نورِ چشم پدر بود
چه‌گونه یوسف یوسف امیدوار بیاید
خطِ روایت یوسف، رجالِ جامه‌دریده است
نه در حدیث بگنجد نه در بحار بیاید…
همچنین علیرضا قزوه، شاعر و پژوهشگر، نیز در قطعه شعری درگذشت زنده‌یاد محمد میرشکاک را به استاد میرشکاک تسلیت گفت:
یوسف از چاه برآمد به عزیزی جهان
تو ولی یوسف من! بنشین بر نعش جوان!
مُرد یعقوب و کسی دل نگران ما نیست
یوسفم مانده و یک قافله یوسف نگران
بنشین بر سر نعش پسر و کشته خویش
با همان بند گران برپای، قفلی به دهان
پیر شد یوسف و بویی ز عزیزی نشنید
سهمش از دنیا دشنام شد و زخم زبان!
همه گفتند که این یوسف مصر دنیاست
زحمت از آن تو شد، رحمت از آن دگران
درد ما خوانده نشد جایی جز بر من و ما
شعر ما عرضه نشد الا بر کور و کران
شاعران پیرهنِ پاره تهمت شده‌اند
نرخ پیراهن ما بیش شد از قیمت جان
حال ما حال خوشی بود، ولی درهم شد
نه شعیبیم و نه موسی، که شبانیم شبان
دست ما را نگرفتند، خدایا تو بگیر
دیگران دستِ بگیرند، خدایا برسان!
از پدرسوختگان غیر سیاست نرسید
حکم کردند: بسوزید! جگرسوختگان!
سوختیم، اما در راه حسین ابن علی(ع)
سر ما مثل سرِ سیّدِ ما شد به سنان
باز هم تعزیه اکبر و رستم دلتنگ…
باز هم اکبر بی‌حجله و سهراب جوان…
شهر شد در قُرق شمر، کجایی یوسف؟
کاش کاری بتوان… ای کاش کاری بتوان …
پسران بی خبر از درد پدرها رفتند
داغ، ارثی است به دوش پدران از پسران
گَردِ خاموشی و خاکستر کوهی آتش
گَردِ خاموشی و در تو غزلی در فوران
بر سر تربت فرزندت اگر آمد او
جای من تسلیتش گوی و سلامی برسان!
ما همه گرد پریشان سر زلف وی‌ایم
آخر ای هستی پنهان شده، زلفی بتکان
انتهای پیام/
 

source