کتاب شب را باور نکن اثر مرجان ارتند در نشر صاد منتشر شده است. … ادامه خبر
جستجوگر خبر فارسی، بستر مبادلات الکترونیکی متنی، صوتی و تصویری است (قانون تجارت الکترونیک). برای مشاهده متن خبری که جستجو کرده‌اید، "ادامه خبر" را زده، وارد سایت منتشر کننده شوید (بیشتر بدانید …)
سایر منابع:
با دوستان خود به اشتراک بگذارید
می پسندم
0
سایر خبرها
تنها دوران دفاع مقدس، بلکه همه مراحل بعد از آن را نیز باید برای جامعه تبیین کنند، متذکر شد: در این مسیر باید روحیه و احوال جانبازان و خانواده های معظم شهدا را که برغم گذشت بیش از چهل سال از آغاز جنگ تحمیلی هنوز هم ایستادگی و مقاومت می کنند، برای همگان تبیین شود و صحنه های بی بدیل دفاع مقدس پیش روی نسل جوان قرار گیرد. استاندار گیلان، همچنین به نقش اثرگذار بانوان در دوران دفاع مقدس و …
روش نمی شه بگه.عروسی پسرش هم بهونه است. یکی از دوستام گفت بهزیستی از امثال من حمایت می کنه، برام سخت بود بعد از یه عمر آبروداری. اما شکم گرسنه و ترس از بی پناهی باعث شد برم بهزیستی. آره رفتم درخواست دادم. گفتم بیایید تحقیق کنید.از در و همسایه بپرسید. حالا پشت نوبتم، معلوم نیست کی نوبت من می رسه خدا رحم کنه آواره خیابون ها نشیم. زهرا خانم 58 ساله است و می گوید: دختر جان …
را با ریسندگی پنبه و تبدیل آن به نخ آغاز کرده و اکنون پس از گذشته چندین دهه از عمرش از معدود هنرمندان کاربافی در استان یزد است که هنوز هم در زمینه این هنر فعالیت دارد. وی با اشاره به چرخی که در گوشه خانه اش قرار داشت به گزارشگر ایرنا گفت: در آن سال ها شب ها در کنار مادر و خواهرهایم نخ می رشتیم و روزها هم کار می بافتیم و من در اوایل کیسه حنا و بعدها که بزرگتر شدم سفره ، چادرشب و لباس می …
پول افغانی کهنه میان مشتش است. با التماس می خواهد که برایش ناس بخرم. می دانم ناس چیست. بسیاری از مردم در سیستان و بلوچستان ناس می جوند. یک جور ماده مخدر است که بسیاری گرفتار و آلوده اش هستند. چشم که باز می کنند ناس می جوند. دوره گردها و مغازه ها در بساطشان ده جور ناس دارند. می خندم و می گویم بهتر است تا آنجاست جویدن ناس را ترک کند. چند بچه روستایی از پشت میله های بسته به نظامی ها نگاه می کنند و به …
تمام روزهای قبل، پشت میز، زیر باد کولر، داخل دفتر روزنامه نشسته بودم و به کارهای عقب افتاده می رسیدم. آن قدر کارها زیاد بود که حواسم از ساعت پرت شده بود، به ساعت نگاه کردم، دیدم کمی از آن ساعتی که هر روز پیگیر سوژه فردای روزنامه می شدم، گذشته، به هر شکل به سردبیر روزنامه پیام دادم و گپ وگفت کوتاهی کردیم و او سوژه ای به من پیشنهاد کرد که به گمانم خاص تر از خیلی دیگر از سوژه های این روزهای عجیب و …
ویترین گل های قرمز گذاشته بودند. خم شدم و آن ها را بو کردم، چقدر بوی خوبی داشت. دوباره بو کردم این بار عمیق تر. دلم می خواست این بو را مدت طولانی در ریه هایم ذخیره کنم. سرم را بالا آوردم و دوباره به آن کتاب های شعر پشت ویترین نگاه کردم. چقدر خوب بود، پشت ویترین فقط کتاب شعر بود. دلم می خواست همه آن ها را بخرم، به خصوص مجموعه اشعار فروغ فرخزاد را. دستگیره طلایی رنگ درِ چوبی را کشیدم. در کمی سنگین بود، محکم تر هل دادم و وارد شدم. اوّلین چیزی که حس می شد بوی قهوه بود. جلوتر رفتم و در کنار میزی که جلوی پایم بود ایستادم و مشغول نگاه کردن به کتاب ها …
خاطر دخترمان کنار هم زندگی می کردیم. تا اینکه حدود دو هفته قبل با همسرم درگیر شدم و این بار خانه را ترک کردم و به خانه مادرم رفتم. مرجان هم همراه من به آنجا آمد. در این مدت در خانه مادرم بودیم. تا اینکه پنجشنبه دخترم گفت دلش برای مادرش تنگ شده و از من خواست او را به خانه ببرم تا کنار مادرش باشد. عصر پنجشنبه او را رساندم و خودم رفتم. دیگر خبری از آنها نداشتم تا اینکه ظهر جمعه دخترم زنگ زد و گفت حال …
توانستیم این اثر را به سه زبان ترجمه کنیم که مرکز ترجمه حوزه هنری این اثر را پشتیبانی کرد تا زودتر به مرحله ترجمه و چاپ برسد و اخیراً در هند چاپ شده است. با توجه به اینکه این داستان درباره شخصیت شهید حاج قاسم سلیمانی است و از طرفی هم این اثر به سه زبان برای گروه کودک و نوجوان ترجمه و منتشر شده است، به نظرتان کودکان غیر فارسی زبان می توانند مخاطبان این اثر باشند؟ با وجود اینکه …
سرگرم چت با دوستانم بودم و زمان زیادی را در فضای مجازی می گذرانم ،مادرم همیشه به من اعتراض می کرد و می گفت معتاد شده ام. حرف هایش آزار م می داد و از دستش خسته شده بودم. وقتی پدرم قهر کرد و می خواست خانه را ترک کند به او گفتم که همراهش می روم اما چند روز بعد دلم برای مادرم تنگ شد و از پدرم خواستم مرا به خانه برگرداند. وقتی به خانه رفتم فقط چند ساعت با مادرم خوب بودیم اما دوباره مادرم شروع به …
مشغول کار شده بودم. مدتی بعد با حقوقم خانه کلنگی اجاره کردم و این گونه در آن خانه مجردی با دختران و پسرانی آشنا شدم که سیگار و حشیش مصرف می کردند. آن ها خیلی زود مرا هم به استعمال سیگار و حشیش آلوده کردند به طوری که مجبور بودم بیشتر اوقاتم را با همین دوستان ناباب سپری کنم. به همین دلیل از کارم اخراج شدم و چون توان پرداخت اجاره خانه را نداشتم دوباره به خانه پدرم پناه بردم ولی باز هم درگیری های شدید با …
206 سفید رنگی در آنجا حاضر شد. من بی خبر از همه جا سوار ماشین مهران شدم و او حرکت کرد. در بین راه پیشنهاد داد که آبمیوه بخرد و در خیابانی خلوت توقف کرد. اصلا در آن حوالی آبمیوه فروشی نبود با این حال به او مشکوک نشدم. دختر جوان گفت: مهران پیاده شد و دقایقی بعد با دو آبمیوه برگشت. وقتی آبمیوه را نوشیدم ناگهان دچار سرگیجه شدم و حالم بد شد. به شدت احساس خواب آلودگی داشتم و کم کم از حال رفتم …
هستیم بسته های مواد غذایی را به دست نیازمندان برسانیم همه خوشحال بودند. دیگر اینجا به جیب ها نگاه نمی کردند انگار خدا به دل هایشان نور بارانده بود که فارغ از اینکه چقدر پول ته جیبشان است یاعلی گفتند و شروع کردند به نوشتن لیست اقلام خوراکی، برنج، گوشت، روغن، ماکارونی و… برای 70 خانواده مورد نظر شب های محرم را حسینی تر کردند. فمن یعمل مثقال ذره خیرا یره فکر می کردم کار پایان …
به گزارش نوید شاهد سمنان ؛ شهید محمدعلی قربانیان فرزند محمدحسین و سکینه خاتون، بیستم شهریورماه 1342 در شهرستان دامغان به دنیا آمد. محمدعلی هفت ساله بود که به مدرسه رفت و تا پنجم ابتدایی را در کردکوی و دیباج تحصیل کرد. سال 1353 به همراه خانواده به شهرستان دامغان نقل مکان کرد و به ادامه تحصیل پرداخت. از همان دوران نوجوانی علاقه اش به کُشتی باعث شد وارد باشگاه حمزه شود. سخت کوشی و تمریناتش، او …
گروه فرهنگ و هنر یکتاپرس؛ برنامه نفس شب گذشته در بیست و دومین قسمت میزبان رقیه ذاکری، بانوی کارآفرین خطه جنوب، شهرستان میناب بود. او از یک خانواده پرجمعیت با 11 خواهر و برادر و پدرش نانوا بود. رقیه که ادامه دهنده راه پدرِ نانوا خود بود، در ابتدا گفت: پدرم همیشه معتقد بود دختر و پسر در همه چیز از جمله خوردن و پوشیدن با هم برابرند. پدرم هیچ وقت ما را اجبار به کار نکرد. دوست داشتم پا به پای برادرانم …
…، فکر می کردی همان لحظه از پای مواد بلند شدم، اما خانم علیزاده طوری با روی باز از من استقبال کرد که باورم نمی شد. قبلش اگر کسی می خواست صدایم بزند، می گفت: زنیکه یا کارتن خواب ، ولی مادر، اسمم را صدا کرد. هویتم را به من برگرداند. وقتی از خانه زدم بیرون، شناسنامه نداشتم. تازه اگر می داشتم هم جرئت نمی کردم رو کنم. می ترسیدم خانواده ام پیدایم کنند. هرجا می رفتم، یک اسم داشتم. این جا بود که هویت …
دوست دارم ماشین های مردم را تعمیر کنم اما نمی توانم به مدرسه برم، برای همین روزها می روم تعمیرگاه ها و نگاه می کنم تا کمی یاد بگیرم و شب ها برای کار می آییم اینجا و هرچیزی را که بتونیم بفروشیم از سطل ها و کیسه ها بر می داریم. امین هم که تنها 14 سال دارد اما چنان لب به سیگار می زند که گویی مردی 50 ساله است. او می گوید: خیلی دوست داشتم درس بخونم، اما نشد، فقط تا کلاس ششم رفتم؛ وقتی بابا علی …
داشتند؟ مثلا همین نصب تندیس غضنفر؟ خیلی خوشحال بود. مثلا برای همین مجسمه، هر وقت دور میدان رد می شدیم، همیشه می گفت لیلا من چقدر دلم می خواست این مجسمه نصب شود و شکر خدا آخرش هم شد. خیلی خوشحال بود. وقتی که کتابش چاپ شد هم خیلی خوشحال شد. فکرشهر: چند کتاب چاپ شده یا آماده چاپ دارند؟ رکسانا: کتاب دشتستان در گذر تاریخ که چاپ شده و دو جلد کتاب هم در دست نگارش داشتند. یکی کتاب …
درد و رنج خودت نیست و در همه حال به دنبال آنی که غمی، دردی، رنجی از دل کسی بزدایی. طبقه پایین خانواده پدرشوهرم چند روزی بود که علایم سرماخوردگی داشتند، پدر شوهرم به خاطر ابتلا به سرطان و درمان پرتو درمانی بسیار ضعیف شده بود، وقتی با ظرف سوپ در حالی که ماسک زده بودم پایین رفتم، خواهر شوهرم خواهش کرد پدرش را به درمانگاه ببرم و برایش سرم تزریق کنم. به محض آماده شدن تنها در همان …
خیلی کتاب های دیگر را برای مهدی گرفتم و او هم علاقه زیادی به کتاب داشت و همه را با علاقه می خواند. کتاب هایی که می خواند راه را برایش باز کرد. نظرشان نسبت به شروع جنگ تحمیلی چه بود؟ وقتی خودم به منطقه رفتم و در پشت جبهه حاضر شدم، چیز هایی در جنگ دیدم که ترسیدم. یک روز به مهدی گفتم دیگر جبهه نرو و چندین سال است که به جبهه رفته ای و دیگر کافی است. آقامهدی حرف من را قبول نکرد …
طور اتفاقی همدیگر را در فرودگاه دیدم و با هم صحبت کردیم و درباره تبلیغات برای این شرکت صحبت کردیم. تنها شرط ازدواج بهاره رهنما ما در روز تولد امام رضا و در بین مردم مراسم عقدمان را برگزار کردیم و من همه این اتفاقات را خواست امام رضا میدانم و امیرخسرو عباسی واقعا محب اهل بیت است و تنها شرط ازدواجش با من نماز اول وقت بود و امیر به من گفت تو اگه کنار خیابون گردو هم میفروختی من از …
: والله العظیم ! (این قسم رایج و مورد علاقه در پادشاهی عربستان سعودی است). پادشاه آلبوم را بست و به خدمتکاری دستور داد آن را گرفته و به داخل ببرد تا شب با خانواده آن را نگاه کنند. من به سرجایم برگشتم تا یک ساعت دیگر از بوی بخور بهره مند شده و شعر را مزه مزه کنم. آثاری که از این سرزمین رازآلود برمی خاست. در آن هنگام من یک چیز شگفتی را که به دنبالش بودم پیدا کردم، شاید هم دو چیز. عربستان سعودی، سرزمینی …
رضا” در آن به شهادت رسید.شش ماه پس از جنگ 33 روزه و شهادت علی رضا، ضربه سخت دوم بر روحیه حسان وارد شد. دختر 15 ساله اش آیه، بر اثر حادثه فوت کرد. این مسئله برای او بسیار گران آمد. حسان وابستگی شدیدی به خانواده داشت به طوری که خودش با اتومبیل فرزندانش را به مدرسه می رساند. حاج حسان از زبان صهیونیست ها حسان اللقیس کسی است که رئیس سابق سرویس اطلاعاتی موساد مئیر داگان، درباره ی او …
. صمد بهرنگی؛ منتقد، داستان نویس، مترجم و محقق فولکولور آذربایجانی دوم تیرماه 1318 در محله چرنداب تبریز چشم به جهان گشود. والدینش عزت و سارا بودند. خانواده تهیدست صمد، دو پسر و سه دختر دیگر هم داشتند و خرج شان همیشه بر دخل شان فزونی داشت. صمد در چنین خانواده ای قد کشید و پس از طی دبستان و دبیرستان، مهر 1334 راهی دانشسرای مقدماتی پسران تبریز شد و دو سال بعد در حالی که تنها هجده سال …
برود یک بازجوی خشن بشود بهتر است. آن روز سحر وقتی جوابش را خواندم؛ بیش از همه پاسخ از سر حوصله ای که به نقدم داده بود، این سخت کوشی و همت بالایش در هفتمین دهه عمر مرا تحت تأثیر قرار داد. اصلا این طنزپردازی در هنگام مباحث عادت دیرینه اش بود؛ اما با چنان لحن جدی ای بیان می شد که اگر او را نشناخته بودی، متوجه لطافت پاسخ نمی شدی. نمونه این موارد؛ در حاشیه کتبی که ویراستاری کرده است، بسیار …
به گزارش گروه رسانه های دیگر خبرگزاری آنا ، دور و برمان پر است از پدر و مادرهایی که با ساده ترین شیرین کاری فرزندشان به وجد می آیند و انواع تشویق و تحسین را نثارش می کنند و با اولین بدقلقی برآشفته می شوند و سر فرزندشان داد می زنند. اما تربیت فرزند همیشه این طور نبوده و همه جا هم این طور نیست. مایکلین دوکلف در کتاب جدیدش، با مطالعه تاریخ فرزند پروری و سفر به سه قاره با دختر سه ساله اش، پیشنهاداتی …
…> یاحسین هیات خانوادگی ما بود. خانواده عمو ها و عمه ها شب های محرم نزدیک ساعت 8 خودشان را از شرق و غرب تهران می رساندند طبقه اول، انتهای اتاق سمت چپی. هنوز نرسیده و جاگیر نشده بساط نقاشی ما پهن می شد روی فرش و تا خاموشی وقت روضه ادامه داشت. بازی می کردیم و می خوردیم و ریزمی خندیدم. خانه که تاریک می شد بچه ها توی همان جای کوچک بین مادر ها می خوابیدند. من، اما مداحی را دوست داشتم و برعکس پدر و مادرم …
… همانطور که فکر نمی کردم روزی بازی کنم و این اتفاق افتاد الان هم برای هر موفقیتی، اما و اگر ندارم و می گویم می توان به این جایگاه برسم من روزی که پیراهن پرسپولیس را پوشیدم و گفتم هیچ چیز از الان به بعد نشدنی نیست دیدار طارمی با خانواده اش او می گوید آن ها تمام دارایی من هستند، اما به خاطر فشردگی های تمرین مدتی است که به بوشهر نرفته ام، ولی بسیار دلم برایشان تنگ شده است …
برای حل مشکل خوزستانی ها دغدغه مند شدید؟ روزهای اول روایت شهدا را برای دانش آموزان و خانواده شهدا در بخش بانوان انجام می دادم. پاییز سال 1394 بود که راهیان نور دانش آموزی به یادمان شهدا آمدند. این کاروان مشغول غذا خوردن بود که یک خانمی آمد و ظروف غذای دور ریخته شده را زیر و رو می کرد و غذاهای مانده را در قابلمه ای که همراهش بود، می ریخت! از دیدن این صحنه ناراحت شدم. جلو رفتم و به او …

source

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.