دکتر سعید نیاکوثری / 

پاییز ۱۳۵۸……. ..آفتاب پاییز بود و نسیم خنکی که پایان روزهای گرم تابستان و اغاز فصل تلاش را نوید میداد. ساقه طلایی گندمها …یاقوتهای انگور در سبدهای چوبی که با برگهای سبز و شاخه پیچان رز آراسته شده بودند ..دانه های سرخ انارهای قاچ شده ای که چشم هر عابری را به خود خیره می کرد.شکوه پاییز  و عشوه های نسیم گویی حکایت 

با صد هزار جلوه برون آمدی که من                   با صد هزار دیده تماشا کنم ترا

سالهای پر شور و نشاط دبیرستان جای خود را به بهار آرزوها داده بود. احساس بزرگی داشتیم .حس استقلال و نگاه جدی تر جامعه و چه احساس نابی بود در ازاء مدارک تحصیلی دبیرستان سر برگهایی با عنوان نام دانشجو… و با چه شعفی اسمهایمان را می نوشنتیم و  سعی می کردیم خوشخط تر از آنچه بوده ایم اسمهایمان را بنویسیم!!!!  فرمهای ثبت نام را تکمیل کنیم… هر چند در پستوی دل  برخي هايمان جای زخم آرزوی از دست رفته پزشکی بود اما  صندلی های پزشکی محدود تر از گستره آمال و تلاش ما و بی اعتنا به استعدادهای ما حصار دیگر هیچ کشیده بود. با این همه جوانه های امید بر شاخه درخت فردا می دمید و باور داشتیم از دل هر خارایی ،چشمه ای خواهد جوشید و بر سینه ستبر هر کوهساری جوانه ای خواهد رویید.سرد و گرم روزگار ناچشیده ، بی هیچ واهمه از تلخ و شیرین روزگار ،تمام دلخوشی هایمان به کارتهای انتخاب واحد بود و درسهای ترم اول و  جُستن ها برای تهیه منابع درسی…

محوطه زیبای دانشکده  دامپزشکی و فضای  پاییزگونه آن وقتی غروب از پشت شاخه های انبوه درختان فراخ آسمان را به سرخی شفق خلاصه می کرد ،روشنای مفرح لامپهای خوابگاه  و تو گویی در کومه ای فریبا چشم بر آرامشی داشتی که  از لابه لای درز پنجره ها با  خنکای نسیم بر گونه هایت می نشست.  

خزان  آرام آرام چهره رنگارنگ و ملست پاییز را  مخدوش می کرد. تندبادهای سرد آبان بر پیکره درختان فرو می آمد. از شکوه رنگارنگ درختان پاییزی جز برگهای ریخته شاخه های شکسته و قامتی عریان هیچ نمانده بود. ارابه زمستان از لابه لای شاخه های تکیده آذر  می گذشت تا فرش سپید برف پیش پای دختر یلدا بگستراند و فانوس شهرزاد را  کاج  افسانه شهریار جوانی  بیاویزد. سوز زمستان شب خوانهای بیقرار را نیز خاموش کرده بود.حتی  دیگر صدای جیرجیرکها شنیده نمیشد. سرخی زبانه های آتشی که گاه از آتشدانها  بیرون می جست و در روشنای اندک آن جمع کوچک چند نفره هایی که دستهایشان را گرم می کردند و شاید با رقص شعله ها بزم کوچکشان گرم تر میشد و این تصویر مه آلودی بود که شبها ؛هنگام بازگشت از باجگاه مرا به ژرفای خیال می برد تا فرداهای روشنی را پیش چشمهایم ترسیم کنم. زمستان با تمام اقتدارش پیش قدمهای بهار و گرمای جانفزای مهر فروردین تاب نیاورد.شاخه ها آرام آرام سبز میشدند. شکوفه های سپید  صورتی ،فضای دانشکده را معطر می کرد.

دانشکده همچون نگارخانه ای  شکوه وصف ناپذیر بهار را پیش چشمها به نمایش گذاشته بود.باغبانها سرخوش از جلوه های بهار، علفهای هرز را از پای بوته های گل بر می گرفتند و با قیچی های بلند باغبانی شاخه ی شمشادها را می آراستند. چنارها قامت سپید بلندشان را با برگها می پوشاندند و شاخه های بید،زلفای پریشان را به آبهای جاری سپرده بودند. 

دوستی هایمان کم کم رنگ و بوی مردانگی می گرفت و از رقابتهای بی معنا به رفاقتهای پایدار می رسید.دیگر می توانستیم به راحتی روی مرام و معرفت هم حساب باز کنیم. روپوش های سپید و  تیغ جراحی… اسکلت شناسی و آزمونهای عملی … سر و کار مان با زبان بسته هایی بود که گاه محنت ناپختگی ما می کشیدند و گاه رنج جرح و  فصد .. اما برای ما لبریز تجربه های تازه ای بودند … انقلاب فرهنگی دانشگاهها را به تعطیلی کشاند.. دو سال سخت که با بیم و امید می گذشت اما  برای من فرصتی بود تا آسوده خاطر از مسئولیتهای تحصیلی، مضرابهایم را با ردیف موسیقی آشنا کنم و دستهایم را برای پرواز با مرغ احساسم چابک … بی هیچ دغدغه سرانگشتانم  پرده های سه تار را لمس می کرد و  ساعتها با نوای چکاوک سنتور و آوای دلنشین  و هنرمندانه  پایور و غزال گریزپای مضرابهای مشکاتیان ،رها از هر تعلقی در آسمان بیکران هنر پرواز می کردم.

زمان اما در کمند اختیار نبود و دو سال تعطیلی درس و دانشگاه به پایان رسید و باز در پاییزی دیگر کتابها گشودیم و جزوه ها نگاشتیم. در فاصله این دو سال خیلی چیزها تغییر کرده بود.دستهایی که جز با قلم و دفتر و درس هیچ الفتی نداشت در طی این دوسال با گچ و ملات آشنا شده بوده. بر پیشانی ها عرق جبین نشسته بود و  پول اندک کد یمین دلخوشی های کوچک اما سرگرم کننده برای آنها که طی این دوسال برای رهایی از سردرگمی ها  به دنبال مشغله ای تا مگر بهانه ای باشد برای گریز از افکار پریشانی که سواد موهایشان را سپید کرده بود.اما هنوز امید در رگهایمان می تراوید و فردا … وه چه کلمه زیبایی … واژه ای کوچک اما لبریز بزرگترین معجزه ها… در تاریکترین روزهای زندگی،آنجا که حتی عقاب رویاها جرات بال و پر گشودن ندارد،پرتو نافذش ظلمت یاس را پیش دیدگانت  می خراشد و ترا به سرچشمه خورشید می رساند… تا در دل سردترین زمستان زندگی،آنجا که قلم تقدیر ترا به زنجیر امتحان می کشد و دست روزگار جلادوش شلاق کج مداری چرخ برپیکرت میزند…آنجا که يلدا نيز خود گریزان از سیاهی ظلمت است ،چون مسیحایی بر دامن مریم درونت زاده میشود شاید همان شعله ای که ققنوس آرزوهایت از درونش دوباره جان می گیرد و سیمرغ آرزوهایت  را بر قاف امید می نشاند…

سالهای تحصیل با ارائه پایان نامه و دریافت شماره نظام  از سازمان دامپزشکی به پایان رسید.بهارها آمدند و در دل خزان ها پرپر شدند اقتدار تابستان زیر انبوه بوران برف شکسته شد. رد عبور از فراز و فرودهای زندگی بر پیشانی هایمان.. چرخ آسیاب روزگار گشت و گشت  و گندم غرور جوانی مان را زیر صفحه سنگی خویش  شکست و گرد سپید پیری بر موهایمان نشست.. اما هنوز تابلو دانشکده دامپزشکی شیراز مرا تا دورترین روزهای زندگی می برد… آنجا که شاخه های سبز سروها پر از هیاهوی گنجشکهاست و  نوای مرغان چمن از بلندای چنارها شنیده میشود …  پاییز است و آغاز راهی پیش گامهای پویای  جوان های امروز ….
 ورودی سال ۱۳۵۸ دامپزشکی دانشگاه شیراز
نقل مطالب با ذکر منبع بلامانع است.
ما را دنبال کنید.

source

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *