به گزارش خبرنگار فرهنگ دفاعپرس، کتاب «جادههای ناتمام» ائلین جلد از مجموعه «همسران» است که به شرح خاطرات «خدیجه بشردوست» همسر سردار «محمدعلی جعفری» معروف به «عزیز جعفری» میپردازد، این کتاب که به قلم «محبوبه عزیزی» به نگارش درآمده است توسط انتشارت «مرز و بوم» منتشر شده است.

نگاه به جنگ تحمیلی از زاویه دید همسران رزمندگان و فرماندهان جنگ میتواند دریچههای تازهای به سوی دفاع مقدس و زوایای پنهان باز کند. نویسنده در مقدمه «جادههای ناتمام» آورده است:
«جادههای ناتمام» خاطرات همسر یک فرمانده است و از زبان او گفته میشود؛ روایتی زنانه که نکات مهم زندگی مشترکشان را در دل جنگ بیان میکند و به خوبی میتواند چهره انسانی و صادقانهای از لایههای پنهان جنگ در زندگی فرماندهان را برای ما بگوید. قرار نیست در این خاطرات از صحنههای نبرد گفته شود. آنها رنجی را که در این سالها کنارمردانشان در جنگ کشیدهاند، برای ما بگویند تا سهم زنان را در این دفاع بزرگ نشان بدهند.» به همین دلیل قصد داریم تا در چند شماره بخشهایی از این کتاب را منتشر کنیم که قسمت سوم آن را در ادامه میخوانید:
روزی که محمدعلی و خانوادهاش برای خواستگاری آمدند دهم تیرماه بود از در که آمدند تو، پدرش شباهت زیادی به محمدعلی داشت، زود شاختم. کنار پنجره ایستاده بودم. محمدعلی با مادر و عمهاش که وارد شد، از کنارم رو شد و گفت: «سلام خانوم» خجالت کشیدم.
قبلا درباره مهریه با برادرم صحبت کرده بودم و نمیخواستم زیاد باشد. پدرم هم مخالفتی نداشت. میگفت: «اصل خوشبختی این دو جوونه وگرنه کسی با مهریه زیاد خوشبخت نشده.»
حاجآقا صالحی، همسایهمان، امام جماعت مسجد جامع، آن شب مهمان ما بود. بعد از امضای برگه مهریه، حاجآقا صیغه محرمیت چهارماهه را خواند و محرم شدیم.
فردای آن روز با محمدعلی و پدر و مادرش برای خرید حلقه رفتیم بازار بابل. یک حلقه ساده سفید نگیندار را پسندیدم. قرار شد حلقه عقیق داماد را غلامحسین از قم بخرد.
آن روز بعد از ناهار آماده رفتن شدند. همانطور که از پدر و مادرم خداحافظی میکردند محمدعلی کنارم آمد و گفت: «من هفتهای یهبار، سهشنبهها از سوسنگرد برای جلسه میام اهواز، پادگان گلف، همان روز به شما تلفن میکنم و با هم حرف میزنیم.»
از من یک شماره تلفن خواست. چون تلفن نداشتیم، شماره تلفن خانه دوستم، اعظم را دادم. آن شب گذشت، اما بعد از آن به بعد، همه روزهای هفته منتظر سهشنبه بودم. سهشنبهها بعد ناهار میرفتم خانه اعظم، دوستم، مینشستم تا محمدعلی از جبهه زنگ بزند چه انتظار شیرینی بود!
دوره سه ماهه نامزدی ما خلاصه شد در همین تلفن کردنهای سهشنبهها که همه حرفهایمان بیشتر از یک ربع طول نمیکشید. در حد سلام و احوالپرسی و دادن خبر به همدیگر.
دو ماه که گذشت، محمدعلی چند روزی آمد مرخصی، مرا ببیند. نیمه شهریور بود. قرارمان بود برود جبهه و بعد از عملیات، دو ماه دیگر بیاید که عروسی بگیریم و بروم سر خانه زندگیمان، اما یک ماه نشده، برگشت و گفت: «میخوام خانومم رو ببرم.»
دوباره که رفت جبهه، فقط یکبار اوایل مهرماه تلفن کرد، ما هم کارهایمان را تندتند انجام میدادیم که وقتی آمدیم بابلسر، همهچیز آماده باشد.
عروسی، ظهر برگزار شد بعد از ناهار، یک مهمانی عصرانه گرفتیم که مخصوص خانمها بود. مداحی آورده بودیم که در مدح حضرت علی (ع) میخواند. آن شب، مهمانها خانه ما خوابیدند.
فردا صبح، همگی رفتند. ما هم جهیزیه را بار یک کامیون کردیم و خودمان هم با ماشین پدر شوهرم آمدیم تهران.
انتهای پیام/ 161
source