یکم) دلت بهار میخواهد؛ میدانم این را. تو هم نمیگفتی میدانستم من. منتها نمیدانم چرا خود همان بهار، لبخند نمیزند دیگر؛ امید ندارد و امید هم نمیدهد لابد.این روزهای ما، وصف بهار اندوهگین است. راستی چرا واقعاً؟ از بهار پرسیدم؛ پاسخش میخکوبم کرد؛ گفت: «من در ایران و این سرزمین بهاری، وقتی بهاری را نمیبینم؛ چه انتظاری دارید که من لبخند بزنم؟ اندوهگین هم نباشم تازه».دیدم درست میگوید؛ به خود آمدم؛ قدری تأمل به من آموخت که بهار با طبیعت، بهار میشود؛ میروید و لبخند میزند؛ سپس آهنگین و به هنگام، به رقص در میآید. نیک دریافتم ایران، همواره طبیعتی سرزنده و بانشاط داشته و حالا ندارد؛ من هم به بهار حق دادم که نخندد…
source
