به گزارش گروه فرهنگ دفاعپرس، «بوی باروت بوی باران» به زندگینامه و فرماندهی سردار شهید حمید باکری در عملیات بیتالمقدس و آزادسازی خرمشهر، در قالب ۲۶ خاطره از دوستان و همرزمان وی پرداخته است. برای تدوین این اثر از هفت کتاب و مصاحبههایی با علی فضلی، محمدباقر طریقت، صمد ملاعباسیان، مهدی بخشی و محمد کاشف و گزارشهای شهید سپهبد علی صیاد شیرازی استفاده شده است.
قسمت پانزدهم بازخوانی «بوی باروت بوی باران» را در ادامه میخوانید:
درس زندگی
من خیلی از کتابهای دفاع مقدس را میخوانم، سعی کردم خاطراتم را گلچین بکنم و بسپارم به دست نویسندهای همیشه هم این موضوع فکر میکنم این خاطرهها، جمع میشوند که چی بشود؟!
آنهایی که خطر میکردند چی داشتند؟ چه میخواستند؟ حالا من و شما از آنها چی، دستگیرمان میشود؟ اما حمید آقا، وقتی عملیات بیتالمقدس شکل میگرفت آموزشهایش بینظیر بود. نقشهخوانی تاکتیک اطلاعات عملیات گشت شبانه و تردد در شب همه بچهها را آبدیده میکرد. در تحلیل عملیات خیلی بهروز عمل میکرد عجیب دقیق بود.
اینها کسانی نبودند که روی کاغذ عملیات بکنند. قبل از همه جلوتر از ماها در رأس محور حاضر میشدند؛ و در عقبنشینی تاکتیکی هم آخرین نفر ستون، حمید آقا بودند. در محور جاده اهواز – خرمشهر که بهجای نفر عراقی تانک میآمد و دیدهبانهایمان ازجمله ایوب شیرزاد شهید شدند، باقری خمسه لویی، حبیب زاده بخشی و من زخمی شدیم، حمید آقا، بچهها را به معبر ورودی میرساندند و بعد برمیگشتند به جلو.
جریان عقبنشینی هم اینجوری شد؛ قرار بود، تعدادی یگان از طرفین ما را پوشش بدهند که نتوانستند ما هم هر چی داشتیم کوبیدیم به خط یکی دو قبضه خمپاره ۸۱ داشتیم ولی گلولههایمان تمام شد. چندتایی هم خمپاره ۸۲ عراقی به دستمان افتاد ولی باز بدون گلوله به حمید آقا گفتم میروم پشت خاکریز، جعبه مهمات را دیدم چشمان حمید آقا گره خورد در چشمان من به چهرهاش دقیق شدم در پس آن صورت پوشیده از گردوخاک، تمنایی، لهله میزد. عراقیها هم عقب مینشستند و تعدادی هم از ضلع شمالی دورمان میزدند.
از کمند نگاه حمید رها شدم و غلت خوردم به پشت خاکریز دیدم چند نفر دیگر هم با من آمدند تانکها، دوشکاها، بیداد میکردند هرکدام دو تا گلوله آوردیم و خمپارههای خودشان را بر سرشان ریختیم.ایکاش بیاموزیم که چطور بچهها همدیگر را باور میکردند. در زیر تیر و ترکش، نمازشان ترک نمیشد ندیدیم در آن هیر و ویر اوقات حمید آقا و یا سرگروهها تلخ بشود. خرمشهر و ۸ سال دفاع سرریز از این منشهای اخلاقی است. فرماندهها ما را خیلی دوست داشتند.
ما هم آنها را، چون ما میدیدیم در طوفان آتش بهجای پرخاش و بداخلاقی دعا میخواندند با مؤمن و الله بنده سی ما را صدا میزدند این فرماندهها عملیاتها را آزمون میدانستند خدا را نزدیکتر میدیدند. عملیات بیتالمقدس ازجمله این آزمونها بود یک عملیات متفاوت ازنظر دفاع در دشت و جنگ در شهر، آنقدر جلو رفتیم، عقب نشستیم گرسنه ماندیم و بیخوابی کشیدیم. از پشت دیوارهای خودمان درو شدیم ولی همین مهربانیها و خستگیناپذیریها، خرمشهر را نجات داد.
ما تا دو مرحله پیش رفتیم و دیدیم، عراق چه آتشی ریخت بر سرمان حمید آقا با هدایت چند گردان تا چهار مرحله جلو رفت و خسته نشد. در عوض اخلاقش، زیباتر و ارادهاش محکمتر هم شد. قدیمها شنیده بودیم هفتخان رستم در این عملیات هزارتوی آتش بود، دشمن دریده مستقر توانمند و چسبیده به زمین نمیگذاشت به همین سادگی جلو بروی، اما اعتقاد و اخلاق کارش را کرد و خونینشهر را از میان خار و خرچنگ آتش و آوار بیرون آورد و خرمشهرش کرد.
انتهای پیام/ 161
source