به گزارش گروه فرهنگ دفاعپرس، «بوی باروت بوی باران» به زندگینامه و فرماندهی سردار شهید حمید باکری در عملیات بیتالمقدس و آزادسازی خرمشهر، در قالب ۲۶ خاطره از دوستان و همرزمان وی پرداخته است. برای تدوین این اثر از هفت کتاب و مصاحبههایی با علی فضلی، محمدباقر طریقت، صمد ملاعباسیان، مهدی بخشی و محمد کاشف و گزارشهای شهید سپهبد علی صیاد شیرازی استفاده شده است.
قسمت چهاردهم بازخوانی «بوی باروت بوی باران» را در ادامه میخوانید:
دعا
عراقیهای زخم خورده از روز اول آمادهتر میآمدند. خط حایل ما با آنها یک خاکریز بود. بچهها تمام شب را در زیر آتش بودند و خیلی خسته وضع به گونهای بود که حال نداشتند غذا بخورند، یک لند کروز آمد و کمپوت و آب میوه آورد. لبی تر شد و رفع خستگی! اما عراقیها با سه ردیف تانک مثل گله «کرگدن» به طرف ما میآمدند.
دو ردیف میایستاد ردیف وسطی گلولههایش را مستقیم میزد به خط بعد دو ردیف میزدند و ردیف وسطی میایستاد. این بار دیدهبانها و تکتیراندازها و آرپیجی زنهای ما یک به یک تا سرشان را از خاکریز بلند میکردند میافتادند. عملاً نیروهای ما زمین گیر شدند و هوا نیروز آمد به دادمان هلی کوپترهای کبری، چند بار خوب حمله کردند اما حجم آتش عراقیها، امان هلیکوپترها را هم برید و هلیکوپترها رفتند عقب و نتوانستند به شلیک شان ادامه دهند.
در آن اثنا سرانگشتی آماری گرفتیم دیدیم از ۳۰۰ نفرمان ۲۰۰ نفر باقی مانده و بقیه معلوم نیست که شهید یا گم شدهاند. خواستیم به عقب برگردیم نیروها دو دسته شدند، تعدادی گفتند: عقب دشت است درومان میکنند تعدادی هم گفتند، تا اینجا آمدیم ۱۰۰ نفرمان را از دست دادیم کجا برویم؟ امکان عملیات نبود، با هر دلیلی که میآوردیم باز به جایی میرسیدیم که همان پشت خاکریز بود!
با حمید آقا تماس گرفتم و وضعیت را گزارش دادم. ایشان فرمودند: راست میگویند اما عملیات قفل کرده تشریف بیاور به سنگر، دعا میخوانیم.
وقتی با حمید آقا در سنگر دعای الهی عظم البلاء را میخواندیم پیش خود گفتم در این هیر و ویر که تانک ها از سر و کولمان میآیند بالا باید دعا بخوانیم؟
دعا را تمام نکرده بودیم که طوفانی برپا شد، نتوانستیم همدیگر را ببینیم. حمید آقا بلند شدند و دستور دادند آرپیجی زنها به پشت خاکریز بروند. ۲۰ دقیقه فقط صدای مهیب گلوله و انفجار میشنیدیم بعد از آن منطقه آرام شد و صداها از تب و تاب افتادند پا شدیم و دیدیم تعدادی از تانکها سوختهاند و بقیه الفرار! اما از آرپیجی زنها هم خبری نیست، سوتی زدیم و فریادی کشیدیم دیدیم از دل خاک بچهها روییدند با چه قیافهای که اصلاً شناخته نمیشدند دندانهای شان هم پر خاک و گل شده بود.
انتهای پیام/ 161
source