Wp Header Logo 87.png

به گزارش گروه فرهنگ دفاع‌پرس، «بوی باروت بوی باران» به زندگی‌نامه و فرماندهی سردار شهید حمید باکری در عملیات بیت‌المقدس و آزادسازی خرمشهر، در قالب ۲۶ خاطره از دوستان و همرزمان وی پرداخته است. برای تدوین این اثر از هفت کتاب و مصاحبه‌هایی با علی فضلی، محمدباقر طریقت، صمد ملاعباسیان، مهدی بخشی و محمد کاشف و گزارش‌های شهید سپهبد علی صیاد شیرازی استفاده شده است.

مرور «بوی باروت بوی باران» / ۱۲

قسمت دوازدهم بازخوانی «بوی باروت بوی باران» را در ادامه می‌خوانید:

چفیه مشکی 

برای حمید آقا هر چه از دستم بر می‌آمد انجام دادم. محافظش شدم، پیک گردان و بی‌سیم‌چی حمید آقا در عملیات بیت‌المقدس. 

از ارومیه به اتفاق تعدادی از دوستان به عنوان امدادگر هلال احمر اعزام شدیم. آن موقع‌ها دوستان موافق نبودند که ما به جنوب اعزام بشویم، چون می‌گفتند اینجا خودش جبهه است و همیشه در حال درگیری در اوایل خانه قدیمی ما محل اعزام محسوب می‌شد.  

حداقل ۵۰ شهید در آن خانه نان و نمک خوردند و خاطرات‌شان را در این محله به یادگار گذاشتند و بعضی‌ها هم از شهر‌های تبریز شبستر و خوی راهی جنوب می‌شدند.  عصر بود که در چادر مقر به خدمت حمید آقا رسیدم، معلوم بود، خیلی خسته‌اند و بعد از نماز قرآن می‌خواندند. به ایشان گفتم: حمید آقا، شب قرار است به عملیات برویم ولی نه اسلحه‌ای نه تجهیزاتی هیچی تحویل نگرفتیم یکی از ویژگی‌های این عملیات تراکم نیرو بود، ما شاءالله نیرو زیاد آمده بود و به باورم خیلی‌ها، سلاح تحویل نگرفته بودند.  

ایشان فرمودند تو غصه اسلحه و تجهیزات را نخور آنها با من فقط یک دوربین و یک بی‌سیم بردار شب کار دشمن تمام است؟!  حمید آقا و گفته‌هایش درست در ته دلم جا می‌گرفتند.  استحکام کلماتش به قدری دوام داشت که حالا هم مثل اینکه می‌شنوم.  

خودشان هم چفیه مشکی و یک دوربین، برداشتند و گفتند: صمد بعد از نیم ساعت عملیات هر چه بخواهی برایت می‌دهم.

مرحله اول عملیات بیت‌المقدس شروع شد و من هم بی‌سیم‌چی حمید آقا شدم.

زاویه‌های عملیات سرعت نیرو‌ها و غافلگیری دشمن را چه خوب پیش‌بینی کرده بود. وقتی از کارون گذشتیم و در جاده اهواز – خرمشهر پدافند کردیم هر چند در اوایل خیلی سختی کشیدیم. اما در همان شب هر چه اسلحه از نوع عراقی می‌خواستیم در اختیارمان بود.

انتهای پیام/ 161

source